روستای آهو (اینجا کلبه شاعریست تنها)

وبلاگ ابوالفضل رحيمي آهويي

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟

 

 

- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم!
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

زمین و زمان می چرخند 

و من هیچ هایم را بی هیچ

می شمارم

..

اندکی صبر

چند تایی گمشده اند

نمیدانم در کدام چرخش از زمین و زمان

رها شده اند از دستهایم

بی آنکه لمسشان کنم

بی آنکه یادشان بیفتم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

سلام دوستان بالاخره نرم افزار اشعارم بصورت آزمایشی بر روی وبلاگ قرار گرفت تا با نظرات شما دوستان جهت تکمیل و هرچه بهتر شدن آن تلاش کنم

این نرم افزار با حجم حدود 2 مگابایت در اختیار شما عزیزان قرار می گیرد.

 

از لینک زیر می توناید برای دانلود نرم افزار استفاده کنید

http://s1.picofile.com/file/7107045050/silent_scream.exe.html

 

منتظر نظرات شما دوستان هستم. کوچک شما ابوالفضل رحیمی آهویی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

بیایید حرمت های از بین رفته را دوباره ایجاد کنیم. و با سکوت خود نخواهیم بگوییم خیانت نکردیم. داستان زیر مایه ای از طنز دارد و لی خندیدن به ان تلخ است، تلخ.

 

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

دزدی یا برداشتن حق

 

نیمه شب بود و هوا مه آلود. رنجش و تنش و لرزش بار دیگر تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. در جستجوی قرار و آرامش رهسپار خیابانها شدم.

 دست درجیب فرو بردم اما چیزی نبود الا نخ های ریش ریش شده آستر شلوارم و نمک باقیمانده از تخمه آفتابگردانی که هفته ی پیش خورده شده بود! محتویات جیب پیراهنم را که مملو از تکه پاره های کاغذ و کارت های شناسایی اعتبار گذشته و چروکیده بود، بیرون ریختم تا بلکه چیز چاره سازی بیابم، خوشبختانه توانستم سکه ایی پنجاه تومانی را پیدا کنم.

حسرت یک پک زدن به سیگار در تمام وجودم زبانه کشید ولی با این مقدار پول باید بی خیال سیگار می شدم .  به سرعت برق و باد خود را به نزدیکترین مغازه ی سوپری رساندم تا حداقل با جویدن آدامس خرسی،آرام بگیرم. فروشنده با اخم و تخم آدامسش را به من فروخت، بی شعور با این اخلاقش اینگاری ازش گدایی کرده بودم!

آدامس در دهان و قدم زنان در خیابان هم ، رنج و بیقراریم را  تسکین نداد. به ناچار از آدامسم کمکم گرفتم و مشغول کاری شدم که به شدت از آن متنفر بودم و گمان نمی کردم روزی دست به چنین عملی بزنم! اولین ماشینی که از کنارم عبور کرد، مسافر جلویی اش ، سرش را بیرون آورد و فریاد زنان گفت:

 هوی... یابو.... بدبخت... چه می کنی؟

من هم بی تفاوت در دل جواب دادم: بدبخت تویی و  جد و آبادت که این طور نعره می کشی و فحاشی می کنی.

موتور سواری که به همراه خانمش در حال رد شدن بودند سرعتش را کم کرد و گفت: خاک تو سرت، فکر کردی این پولا خوردن داره... بیچاره.... بمیری خیلی به نفعته....

 من که موفق شده بودم فقط یک اسکناس پنجاه تومانی را سالم  بیرون بکشم آهسته طوری گفتم که حداقل خانمش نشنود :

"خاک تو سر او عقل کوچیک و بی مصرفت، دزدی کنم بهتره؟ حداقل سهم ناچیزم رو از صندوق صدقات بر می دارم و می رم."

 سیم را تا انتهای صندوق از سوراخ تعبیه شده فرو بردم اما دیگر اسکناسی نبود،هر چه بود سکه های قدیمی سنگین و چرکین پنج تومنی و ده تومنی که آدامسم ناتوان در جذب آنها  بود . به سراغ صندوق دیگری رفتم و به این فکر می کردم که در میان این همه آدم که در  نیش و کنایه زدن متبحرند ، کسی نیست یاریم کند؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

شرکت فنی مهندسی تامکو

 

فروش و نصب و راه اندازی انواع آسانسور ، بالابر ،پله برقی و پارکینگ های متحرک

 

مهندس ابوالفضل رحیمی در نمایشگاه بین المللی صنعت ساختمان

 

مدیر فروش: ابوالفضل رحیمی آهویی

تلفن تماس66050000-021

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

به نام حق

 

این هم یک انشاء از یک دختر کوچولو 10 ساله

 

از زبان معلم این دانش آموز : مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار  تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟" و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاءها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که به طور مثال می توان این رشته ها را نامبرد :

 

 

از زبان یک دانش آموز : من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان MBA است ) که بهترین رشته دنیا است و خیلی پول دارد.

 

از زبان دیگر دانش آموز می شنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...

 

و اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین بار است که یک دختر بچه 10 ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

 

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است . این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند . من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند . ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زن ها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . همکارهایش این قدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند . "

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

با شکلات شروع شد.
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من ، سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد.دید که منو میشناسه،خندیدم،گفت:دوستیم؟ گفتم:دوست دوست.

گفت تا کجا ، گفتم دوستی که تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نداره.
گفت تا مرگ. خندیدم و گفتم من که گفتم تـــــــــــــــــــا نداره.
گفت باشه تا پس از مرگ ، گفتم نه نه نه نه تـــــــــــــــا نداره.
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ، بازم با هم دوستیم تا بهشت ، تا جهنم،تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم باشه تو تا هر جا که میخوای براش یه تــــــــا بزار ،اصلا یه تــــــــا بزار از سر این دنیا تا اون دنیا اما من براش اصلا تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نمی زارم.

نگام کرد ، نگاش کردم،باور نمیکرد ،میدونستم اون میخواست حتما دوستیمون تـــــــــــــــــا داشته باشه. دوستیه بدون تـــــــــــــــــــــا رو نمیفهمید.

گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه، تو بزار.
گفت شکلات. هر بار که همو میبینیم یه شکلات ماله تو یکی هم ماله من،باشه؟
گفتم باشه.هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من، بعدش همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم،دوست دوست.

من تندی شکلاتمو باز میکردم و میذاشتم تو دهنم و تند تند میمکیدم.
میگفت شکمو.تو دوست شکموی منی و اون شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش. میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه،برا همیشه بمونه.

صندوقش شده بود پر از شکلات هیچکدوماشو نمیخورد و من همشو خورده بودم.
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها یا کرمها بخورن،اونوقت چکار میکنی؟
گفت مواظبشون هستم .میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه نه تـــــــــــــــــــــــــــــا نداره ،دوستی که تا نداره.

یک سال ،هفت سال ، پانزده سال، بیست و سه سالش شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته.

اون اومده امروز خداحافظی کنه، میخواد بره،بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود بر میگردم. من که میدونم میره و بر نمیگرده. یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن،یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش ،اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.

یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دو تاشون رو خورد.

خندیدم، میدونستم دوستی من تــــــــــــــــــــــــــــا نداره ، میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه.
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشون رو نخورده.حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چکار میکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟

یادش بخیر، هر چی بود گذشت.یادش بخیر.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

اینجا فقط از سکوت می نویسم ((سکوت))

ساکت وارد شو و آرام سکوت منو فریاد کن

سکوت من نیازی به تعبیر ندارد، سکوت خود را برایم معنا کن

 

فریاد سکوت

به سکوت می نشینم فریاد را

فریاد می کنم سکوت را

اعتراض می کنند به فریاد

فریاد می کنم به اعتراض

سکوت، فریاد هر دو نشانه اعتراض

                                                       آهویی- رها

 

سکوت
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......

مرحوم حسین پناهی

 

 

 

 

شما سکوت خود را چگونه تعبیر می کنید؟؟

در قسمت نظرات منتظر شنیدن سکوتتان هستم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابانبیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

حاج آقاعادت کرده بود به  هیئت نشینی دوشنبه شبها
و نذری عباس در روز تاسوعا
بانی خیر بود
و اردوی !!! جمکران برپا میکرد
انگشترش عقیق بود
وشاه مقصودی که از دستش جدا نمیشد

 

***
اما لحظه ای که ترمز سانتافه را برای هرزه ای فشار داد
یادش رفته بود
این همان دخترک ساده سال پیش است
که از برای نان
دل بسته بود به یاوه ها و عاشقانه های حاج آقا !!!

***
سنی نداشت
زیبا بود و دلربا
با غباری در چشمان خسته اش
حالا ولی
او فقط یک هرزه است

و حاج آقا که هنوز حاج آقاست
ایستگاه صلواتی به پا میکند
و
بعد از اضافه کارِی امشبش
غسل را واجب میداند ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

میدونی وقتی خدا داشت

بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت

نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی .

توکوله بارت عشق میزارم که بگذری ...

قلب میزارم که جا بدی ...

اشک میدم که همراهیت کنه ...

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٩ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

اگه برای رفتنت ثانیه ها رو میشمری     اگه هنوزم بابت گذشته ها تو دلخوری

اگه میخوای نگاهتو از زندگیم دور بکنی     بازم برای هوسات میخوای بهونه جور کنی

خوبی کن ونگو زعشق،از اون چشای پر امید     این کارا مال بچه هاست، قصه ما به سر رسید

دوست داشتنات شعاره و مهربونیت لحظه ایه     هرکاری میخوای میکنی،دلیلت هم جوونیه

حالا چشای خوشگلت آینهٔ غریبه هاست     میخواستم اون نگاهتو،اما نفهمیدم کجاست

اون روزا یادم نمیره،براى من رقیب نبود     چه زود فروختى قلبمو به چهرهٔ یه بى وجود

حرمت اون نون و نمک،حرمت اون رفاقتا     شکسته شد به راحتى با حرفاى یه بى حیا

از اون کلام آخرت که قلبمو میسوزونه     از ته دل ناراضى ام،خدا خودش خوب میدونه

با اون کلام آخرى آتیش به جون من زدی     اون نونى رو که میخوری ، بدون تو خون من زدی 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٦ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

سلام بر دوستان و شاگردان عزيز

شما مي توانيد در قسمت نظرات سوالات حسابداري و كامپيوتر خود را بپرسيد و با گذاشتن ايميل خود منتظر جواب باشيد.

منتظر نظرات شما عزيزان براي هر چه بهتر شدن اين و بلاگ هستم.

دوست دار شما رحيمي آهويي

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

دوستان این شعر را از دست ندهید خیلی زیباست

آرامگاه عشق

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
 قلب امید در بدرومات من شکست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
 در بیکران دور
افتاده بود ،‌سکت و خاموش ، روی کور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
 در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
 بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
 بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
 گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
 با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
 کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
 خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
 پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
 یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
 چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
 فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بیکران دور
 با جوهر سرشک
 دستی نوشته بود
 آرامگاه عشق

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

بر لبه پرتگاه...

در انتهای خودم ایستاده ام...

چه ارتفاعی!!!...

سرم گیج رفت...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٧ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()

سلام دوست من

اگر به شما بگن 24 ساعت ديگر زتده هستي چه کار مي کني؟

تو قسمت نظرات بنويس...

------------------------------------

 

جاذبه خاک به ماندن می خواند

و ان عهد الهی به رفتن . . .

عقل  به ماندن می خواند

و عشق به رفتن

و این دو را خدا افریده است.

تا وجود انسان در اوراگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٦ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط آهویی نظرات ()

زن گرفتن آهویی 

خبر نداری ای بابا ! آهویی می خـواد زن بگیـــره

شمــــا نبودی شب اومد بلــــه شو از من بگیره

به من میگفت: آی خاله جون! مام آخـه آرزو داریم

یه کـــــــاری کن بابا جونم بیاد واسـم زن بگیره

هومــن چش دریده هم خواستگــــــار یلدا شده

مــــن بیشینم نیگـــا کنم ، یلدا رو هومن بگیره !!؟

گرفتم اون شب حالشو ، امـــا سپردم به  جوات(!)

این دفه حــال نکبتــــو  تـــو روز روشن بگیره

اطّلاعات اگه میخــــــواد دختـــره از اخلاق من

از مــــــــن خجالت میکشه از آبجی زهرم بگیره

لپّ کلوم اگــــــه ننه ش دختره رو به مـــن نده

سم میخورم اونموق باید خونمـــــــو گــردن بگیره

گفتم: خاله! کُفری نشی ، ننه ش گفتـــــه آهویی بره

یه دختر کــــــور وکچـــل ، چلاقه کودن بـگیره

گفته مگــــــــه دخترمــــــو آوردمش از سر راه

که دختـر ماه منـــو این  بیعـــــــار وچلمن بگیره

دربدر خواستگـــــــــــــاری این در واون در میزنم

بابام باید بره واســــم کفشی از آهـــــــــــن بگیره

با تدریس توی مفتـــــــــاح  کسی بخــواد زن بگیره

بـــا این تــورّم میدونی ماهی بایــــــد چن بگیره؟

واسه عروس وخــواهــــــراش  برادراش ننـه باباش

هرچی که اونـــا دوس دارن هرچی کــه خواستن بگیره

خرج عروسی به کنــــــــار فردا باید واســــه زنش

چـــادر وکفش و روسری بلــــــــــوز ودامن بگیره

بعدعروسی هم باید گیـــوه هاشـــــــــــو وربکشه

برای زندگی بـــره خونـــــــه و مسکــــــن بگیره

صد صدوپنجاه تا بده ماهی واســـــه یه لونه مــــرغ

یه خونه ی اجــاره ای تو کیانشهر یا کـه در کـن بگیره

بعدش باید  زی ذی  بشــــــه، به دستــای مبارکش

-جـــــــارو ورخت و قابلمه یــــا نخ وسوزن بگیره

بچّه هــا کــه شدن ردیف میاد خـــــرج کتاب وکیف

باید که هر ســـال براشـــون شلـــوار وپیرهــن بگیره

روی ســرش قطار قطار، هـــوار میشـــن قــوم تاتار(!)

اون موقع باید روزی سه بــــــار بـرنج وروغـــن بگیره

هــــرکسی طالب زنــــــه ، امــــــا بدون اسکنـــه

از مخـش باید خاله جــون ! یک سیـتـی اسکـن بـگیره ...***

اونـقـــده شــنیـدم از زن گــرفــتـن و درد و بـلا

سراغ یلدا رو دیگـــه بعـد از این عمـــــراً بگیرم!! 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آهویی نظرات ()