دزدی یا برداشتن حق
نیمه شب بود و هوا مه آلود. رنجش و تنش و لرزش بار دیگر تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. در جستجوی قرار و آرامش رهسپار خیابانها شدم.
دست درجیب فرو بردم اما چیزی نبود الا نخ های ریش ریش شده آستر شلوارم و نمک باقیمانده از تخمه آفتابگردانی که هفته ی پیش خورده شده بود! محتویات جیب پیراهنم را که مملو از تکه پاره های کاغذ و کارت های شناسایی اعتبار گذشته و چروکیده بود، بیرون ریختم تا بلکه چیز چاره سازی بیابم، خوشبختانه توانستم سکه ایی پنجاه تومانی را پیدا کنم.
حسرت یک پک زدن به سیگار در تمام وجودم زبانه کشید ولی با این مقدار پول باید بی خیال سیگار می شدم . به سرعت برق و باد خود را به نزدیکترین مغازه ی سوپری رساندم تا حداقل با جویدن آدامس خرسی،آرام بگیرم. فروشنده با اخم و تخم آدامسش را به من فروخت، بی شعور با این اخلاقش اینگاری ازش گدایی کرده بودم!
آدامس در دهان و قدم زنان در خیابان هم ، رنج و بیقراریم را تسکین نداد. به ناچار از آدامسم کمکم گرفتم و مشغول کاری شدم که به شدت از آن متنفر بودم و گمان نمی کردم روزی دست به چنین عملی بزنم! اولین ماشینی که از کنارم عبور کرد، مسافر جلویی اش ، سرش را بیرون آورد و فریاد زنان گفت:
هوی... یابو.... بدبخت... چه می کنی؟
من هم بی تفاوت در دل جواب دادم: بدبخت تویی و جد و آبادت که این طور نعره می کشی و فحاشی می کنی.
موتور سواری که به همراه خانمش در حال رد شدن بودند سرعتش را کم کرد و گفت: خاک تو سرت، فکر کردی این پولا خوردن داره... بیچاره.... بمیری خیلی به نفعته....
من که موفق شده بودم فقط یک اسکناس پنجاه تومانی را سالم بیرون بکشم آهسته طوری گفتم که حداقل خانمش نشنود :
"خاک تو سر او عقل کوچیک و بی مصرفت، دزدی کنم بهتره؟ حداقل سهم ناچیزم رو از صندوق صدقات بر می دارم و می رم."
سیم را تا انتهای صندوق از سوراخ تعبیه شده فرو بردم اما دیگر اسکناسی نبود،هر چه بود سکه های قدیمی سنگین و چرکین پنج تومنی و ده تومنی که آدامسم ناتوان در جذب آنها بود . به سراغ صندوق دیگری رفتم و به این فکر می کردم که در میان این همه آدم که در نیش و کنایه زدن متبحرند ، کسی نیست یاریم کند؟؟؟



